پنجشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٩
دونا سرزمین سبزه و برف

اردیبهشت ماه سرسبزی و زیبایی است بخصوص وقتی که مثل امسال بارش های بهاری  رنگ خویش را به چهره البرز زده باشد. گروه  ما که نام دونا را برای خود برگزیده است تصمیم گرفت اردیبهشت را با دونا آغاز کند . بعد از تول کندوان پلی هست به نام پل زنگوله که دروازه بهشتی است که مسافر سرمست را تا یوش و بلده می برد. درست ده دقیقه در جاد یوش که میرانید به دوراهی دونا می رسید روستای زیبا و کوهستانی با همان انتظاری که از روستاهای البرز داریم. ساعت 8 صبح از روستای دونا با یک تیم سیزده نفره از همنوردان قدیم و یکی دو عضو جدید از مسیر دره دونا رود به سمت سرچشمه این رودخانه راه افتادیم ساعتی بعد در کنار رودخانه سفره صبحانه را با تره کوهی و پیازچه و .... . هدایای سبز دونا صرف نمودیم.  دو یال بلند شرقی و غربی که حالا ما بین آنها قرار گرفتیم در نوک قله دونا به هم می رسند. یال شرقی مستقیما به قله منتهی می شود اما یال غربی بعد از یک شیب نسبتا تند به خط راس می رسد که با حدود نیم ساعت کوه پیمایی بر روی خط الراس به قله می رسد. مسیر صعود از روی همین یال می باشد. طبیعت زیبای دامنه های دونا و خروش رودخانه دونارود و نوازش نسیم کم کم جای خود را به مه و باد می دهد و با فزایش ارتفاع گذشتن از روی یخچال و برف کوبی نیز اضافه میشود. برای لذت بردن از این همه زیبای فقط به چهار ساعت صعود نیاز دارید.

خردمند

سه‌شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٩
تقویم سال 89

تقویم شش ماهه  اول  سال 89 گروه کوهنوردی دونا
ردیف شرح برنامه  منطقه  مدت(روز) تاریخ
1 چین کلاغ توچال 1 89/01/27
2 پیاده روی طالقان به سه هزار منطقه البرز غربی 3 89/02/15-16-17
3 ناز و کهار جاده چالوس 2 89/02/30-31
4 دنا (قاش مستان) یاسوج 3 89/03/13-14-15
5 خلنو البرز مرکزی 2 89/03/27-28
6 علم کوه کلاردشت 3 89/04/03-4-5
7 سبلان اردبیل 3 89/04/17-18-19
8 توچال توچال 2 89/05/14-15
9 دماوند شمال شرقی دماوند 3 89/05/20-21-22
10 آزادکوه البرز مرکزی 3 89/06/03-4-5
         

خردمند

یکشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸۸
جبهه شمالی دماوند شهریور 88

چهار شنبه ساعت چهار عصر راهی کهرود شدیم. در کهرود پس از سه ساعت توقف یکی دیگر از دوستان به ما ملحق شد. با یک دستگاه وانت خود را به خانه کوهنورد روستای ناندل رساندیم و شب را در آنجا ماندیم . صبح زود به وسیله همان وانت خود را به سنگ علامت(ابتدای مسیر صعود از جبهه شمالی) رساندیم ساعت 7 صبح صعود آغاز شد. در دشتی سرد ولی سرسبز به سوی قله حرکت کردیم. تیم چهار نفره ما ساعت ده و سی دقیقه به پناهگاه چهار هزار رسید. جبهه شمالی دوردست ترین جبهه برای صعود و در این فصل کاملا" خلوت است. بنابراین یک پیشامد خوش می توانست دیدن گروهی دیگر از کوهنوردان باشد و از آن خوشتر دیدن همنوردان قدیمی . فرهاد سید و سه نفر دیگر از دوستان قدیم هم در پناهگاه بودند. ساعتی استراحت نمودیم و عازم پناهگاه پنج هزار شدیم. در تمام طول مسیر باد تند و سهمناک مانع حرکتمان بود و در چند مورد باد ما را کاملا" از زمین جدا کرد. وقتی به پناهگاه رسیدیم هوا خیلی سرد بود و وزش بی وقفه باد آزارمان می داد.  لذا سریع کیسه خوابها را باز کرده و استراحت نمودیم. در تمام طول بعد از ظهر پنجشنبه و شب جمعه وزش باد ادامه داشت و این می توانست شرایط صعود را سختتر یا حتی آن را منتفی کند . اعتراف می کنم که سخت عصبی شده بودم و زوزه باد یک لحظه اجازه خوابیدن به من نداد. لذا صبح خیلی خوبی را شروع نکردم. اما کم شدن سرعت باد و قطع شدن آن با طلوع آفتاب کمی امیدوارم کرده بود. کم کم اوضاع بهتر شد و ما امیدوارتر. عبور  از مسیر کنار یخچال سخت بود و رفتن روی یخچال بدون کرامپون و تبر ‌یخ ممکن نبود لذا ما از دیوار صخره ای سمت چپ خود را بالا کشیده و وارد مسیر صعود شدیم از این جا به بعد مدام با سنگهای ریزشی روبرو بودیم، ولی با مشکل اساسی روبرو نشدیم. ساعت یازده ظهر تیم نه نفره ما بر فراز قله دماوند بود و پس از نیم ساعت عازم بارگاه سوم واقع در جبهه جنوبی شدیم و پس از صرف ناهار در بارگاه سوم خود را به گوسفند سرا رسانده و از آنجا عازم تهران شدیم.

خردمند

پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۸
یخچال، سرماهو، کمانکوه

11 و 12 تیر ماه با تغییراتی که در برنامه دادیم برنامه صعود به قله آزاد کوه را از طریق وارنگرود برنامه‌ریزی کردیم. به پیشنهاد دوستی که زحمت کشید و کروکی مسیر را نیز برایمان ارسال کرد، این برنامه را هم با برنامه خط‌الراس یخچال، سرماهو،کمانکوه جایگزین کردیم. مزیت این مسیر نسبت به آزادکوه در این است که تکراری نبود و از طرفی از برکه(همان محلی که قرار بود برای صعود به آزادکوه در آنجا شب مانی کنیم) انجام می‌شد این بدین معنی است که بخش عمده‌ای از مسیر با مسیر آزادکوه یکی است و نیاز به برنامه ریزی مجدد نداشت. ساعت 10:30 صبح روز یازدهم تیر ماه 88 در قالب یک تیم نه نفره عازم وارنگرود شدیم مسیر زیبای دره و رودخانه وارنگرود را طی کرده و خود را به پناهگاه رساندیم. محیط شکاربانی فوق‌العاده زیبا بود . چشمه ها پر آب‌تر از همیشه اسب‌ها در سبزه زاران به چرا مشغول و دوستان خوش ذوق به عکاسی. بعد از استراحت راهی برکه شدیم دم غروب به برکه رسیدیم محیط هنوز پوشیده از برف بود و محل برپایی چادرها خیس و پر آب بود لذا چادرها را در محلی پایین تر و البته ناهموارتر برپا کردیم. یادم نمی‌آید قبلا" برکه را ین همه پر برف دیده باشم. هوا بسیار سرد بود و برای یک ساعت همه در کیسه ها خزیدیم اما به مرور و مخصوصا با روشن کردن چراغها برای تهیه سوپ هم چادر گرمتر شد و هم دل ما. بهزاد باز هم حق مطلب را ادا کرد و سوپ خوشمز‌ه‌ای آماده کرد. تا اینجای مسیر با مسیر صعود آزادکوه مشترک بود و البته حدود نیم ساعت دیگر نیز مسیر مشترک است. ولی بعد از اولین گردنه مسیر دست چپ روی خط‌الراس یال به سمت قله یخچال مسیر ها از هم جدا می شوند. ما این مسیر را انتخاب کردیم بعد از ساعتی صعود (این مسیر پا کوب ندارد)  با صخره‌های سرد و سخت روبرو شدیم امکان دور زدن صخره ها از سمت چپ وجو داشت منتها وجود یخچال این کار را نیز مشکل کرده بود لذا مجبور شدیم مسیر صخره‌‌ها را انتخاب کنیم تا نزدیک قله پیش رفتیم اما بدون وجود امکانات صخره نوردی ادامه این مسیر ممکن نبود لذا با تراورس به سمت چپ با قیمانده سنگ ها را دور زدیم و ساعتی بعد بر فراز قله یخچال بودیم. مسیر صعب و هیجان انگیزی بود. از انجا تا قله سرماهو مشکل خاصی ندارد بخصوص که مسیر پاکوب هم هست و از سر ماهو به کمانکو نیز همینطور اما برای برگشت ما مسیر دیگری را برگزیدیم و از جبهه شمال شرقی کمانکوه پایین آمدیم. این مسیر سرشار است از صخره‌های  عمدتا" خیس و یخچالهای خطرناک. که فرود از آن مستلزم رعایت احتیاط کامل و آگاهی به اصول سنگ نوردی و پیمایش یخ و برف می باشد. من این مسیر زیبا و سرسبز و پر هیجان را به آندسته از کوهنوردان خوش ذوقی که همه چیز را یکجا می‌خواهند توصیه می کنم.

خردمند

سه‌شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٧
بورنیک

گفته بودم که از غار نوردی داره خوشم می یاد این هفته هم یه سر رفتم غار بورنیک(جمعه 18 مرداد) خیلی خوش گذشت .  ساعت شش صبح باید با یک گروه که برای بازدید از غار می رفتند حرکت می‌کردیم . همانطور که قبلا نیز گفتم من دراین زمینه تجربه‌ای ندارم لذا سعی می کنم با گروههای دیگر هماهنگ شوم. ولی چه کنم که من ساعت هفت از جاجرود به مسئول گروه زنگ زدم و ایشون تازه داشت از در خونش می اومد بیرون، لذا تصمیم گرفتیم در روستای هرانده منتظر شویم.بگذریم که این هم نشد مجبور شدیم به تنهایی برنامه را اجرا کنیم خوشبختانه من در مورد غار بورنیک اطلاعات کافی بدست آورده بودم و بارها مسیر دسترسی به غار و مسیر های داخل غار را از طریق مطالعه گزارشات مختلف مطالعه و در ذهنم مرور کرده بودم . لذا علیرغم مشکلات اولیه  موفق شدیم غار را پیدا کنیم و با نشانه گذاری سعی کردیم مسیر داخل غار را نیز با احتیاط طی کنیم.

 باید اعتراف کنم که این غار نسبت به غارهای قبلی که دیده بودم متفاوت بوده و با تصوراتم جور در نمی آمد. البته این را در گزارشات هم خوانده بودم. دیگر از آن دهانه کوچک گل زرد خبری نبود ، برعکس ارتفاع دهانه فکر می کنم بیشتر از ده متر می باشد یک راه پله شما را به اولین دالان می رساند . بعد از ان دو مسیر متفاوت به سمت چپ و راست وجود دارد که هردو با پایین رفتن به اعماق زمین و تاریکی مطلق به دو دالان ختم می شوند. انتهای هر کدام از دو دالان راه هایی وجود دارد که ما فقط سعی کردیم کمی در آنها جلو رفته ولی ادامه ندادیم. آنطور که من در گزارشات گروههای دیگر خوندم این ورودی ها به کمک راهروهایی دو دالان سمت چپ و راست را به هم متصل می کنند. اما عبور از این راهروها نیاز به امکانات خاص غارنوردی و صخره نوردی دارد. اما فضای تاریک داخل بورنیک که شبیه همه غارهای دیگر است تنها با تابش نوری تفاوتهای خود را عیان می کند.  در این غار از از آنهمه سنگهای زیبای درون غار که می گویند طی میلیونها سال شکل گرفته اند خبری نیست . بورنیک بیشتر به تونل وحشت شباهت دارد با سقف دور از دسترس  و احتمال گم شدن فراوان در این تاریکی بیرحم . راستی این غار فقط 12 کیلومتر با فیروز کوه فاصله دارد. حتما ببینید.  

عکسها را هم ببینید

خردمند

یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧
گل زرد

علیرغم اینکه سالهای زیادی است که کوهنوردی می کنم هرگز غارها به عنوان یک مورد جدی برایم مطرح نبوده اند و بیش از چهار، پنج مورد تجربه از غار ندارم اون هم مربوط به دهه هفتاد می باشد.تعطیلات  نهم و دهم و یازدهم  مرداد   بخاطر برخی مشکلات پیش بینی نشده برنامه صعود به قلل کمانکوه و سوتک لغو شد. روز چهار شنبه یه سر به دارآباد زدم ولی برای دوروز دیگر برنامه‌ای نداشتم. لذا   به پیشنهاد یک دوست کوهنورد برای اولین بار از غار گل‌زرد بازدید کردم. یک تیم هفت نفره و با آمادگی کامل و تدابیری که مسئول برنامه اندیشیده بود بخصوص برای عکاسی و فیلمبرداری از داخل غار.

تجربه بسیار جالبی بود از  همان شروع و نحوه رد شدن از دریچه بسیار کوچک غار گرفته تا سکوت و تاریکی مطلق درون غار.  برای ورود یک کوله 75 به غار مجبور شدیم از محتویات کوله بکاهیم . به هر صورت رد شدن یک آدم بالای هشتاد کیلو از دریچه این غار مشکلات خاص خودش را دارد. درک تاریکی مطلق در اعماق غار، حوضچه های عمیق و زیبای داخل تالارهای غار، شکافهای عمیق و گاه درگیری با سنگها و ردشدن از راهروهای باریک و .......

به هر صورت به موضوع غار خیلی علاقه مند شد و فکر می کنم هیجان زیادی داره، قراره همین روزها یه سر بریم غار کهک . عبور از دهانه این غار و اجرای یک فرود شش متری در همان ابتدای کار از جاذبه های غار کهک می باشد .

  و اما یه مطلب دیگه من سال هفتاد سه از غار چال نخجیر بازدید کردم سفر به اعماق زمین و تماشای یک گنجینه بی نظیر از انواع سنگهای زیبای این غار که تا آن موقع برایم غیر قابل تصور بود هنوز هم برای شیرین است . اما متاسفانه شنیدم که به علت انجام برخی انفجارات و سعی در بازگشایی یک دریچه دیگر برای غار چیزی از آن گنجینه بی نظیر بر جا نمانده است. متاسفم که آیندگان فرصت تماشای آن ستونها و بلورهای سنگی که طی میلیونها سال شکل گرفته اند را از دست داده اند. به امید روزی که قبل از انجام هر کاری کمی، فقط کمی فکر کنیم.

خردمند

جمعه ٢۸ تیر ،۱۳۸٧
کهار و ناز

چهارشنبه ساعت ٢ بعد از ظهر بعد از یکسال رخوت و تنبلی به پیشنهاد یه دوست تو برنامه کوهنوردی شرکت کردم . جای همه بچه هایی که نتونستند تو برنامه شرکت کنن خالی . از میدون کرج سوار  یه تاکسی شدیم و بعد یه ساعت رسیدیم کلوان .البته همینطوری هم نرسیدیم کلوان  چون پایین کلوان توی جاده اهالی محترم با اجازه خودشون یه زنجیر انداختن وسط جاده و اجازه رفتن به سمت کوه را نمی دادند. سه تا پسر خیلی گستاخ و بی ادب هم مثلا"  زنجیر بان بودند بعد از کلی صحبت دیدم اینها زبون حالیشون نمی شه و ادعا می کنن که کسی حق رفتن به کوه نداره . خیلی حرفهای بی ارزش دیگر. سرتونو درد نیارم  دیدم تنها یه راه باقی مونده یعنی همون راه حل ایرانی . داستان اون سه تا پسر بچه را می گم که داشتن برا هم قمپز در می کردند اولیه می گه من پسر رییس جمهورم بابای من مسئول اجرای همه قوانینه. دومیه می گه برو بابا دلت خوشه بابای من رئیس مجلسه همه قوانین بابای تو را بابای من می نویسه . سومی با اون لبخند معنی دارش هیچی نمی گه و نظاره می کنه خلاصه ازش می پرسن خوب بابای تو چکاره است . می گه هیچی بابای من یه پاسبون سادهَ س دو ریال می گیره و ....... می زنه به قانون باباهای شما.  من هم یارو را کشیدم کنار و دو ریال راگذاشتم کف دستش اتفاقا" خوب هم عمل کرد. چشم فدراسیون کوهنوردی روشن حالا برای کوهنوردی باید باج سیبیل هم بدیم. ساعت چهار حرکت کردیم سمت پناهگاه کهار ساعت هفت رسیدیم  خوشبختانه چشمه هنوز هم آب داشت ولی در کل طبیعت امسال اون طراوت همیشگی کهار را نداشت . یه چایی دم کردیم و تا دیر وقت شب با هم حرف زدیم و از طبیعت لذت بردیم. همین که اومدیم بخوابیم تازه پلکام داشتن سنگین می شدن یه گروه از دوستان کوهنورد رسیدن و خواب مارا آشفته کردند. . خیلی بلند بلند صحبت می کردند. خلاصه حتی برای ده دقیقه هم نتونستم بخوابم ساعت دو ونیم بیدار شدیم و کورمال کورمال کوله ها را بستیم ساعت سه حرکت کردیم شش صبح هم روی قله کهار بودیم. تا اینجای کار همه چیز خوب بود اما از اینجا به بعد با وضعیتی که من و یکی دیگه از بچه ها داشتیم امکان ادامه مسیر به سمت ناز مقدور نبود. تصمیم گروه این شد که برگردیم پناهگاه و پس از صرف صبحانه در پناهگاه راهی ده کلوان شدیم خوشبختانه برای خروج لازم نبود باج سیبیل بدیم. اخه ما ایرانی ها خیلی میهمان نواز !!!!!!! و خونگرم!!!!! و با محبتیم!!!!  .

خردمند

دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦
سفری بر روی زمين(۲)

پس ازتوقفي كوتاه  در چشمه كليه و گمان زني در مورد مسير به راه خود با ترديد ادامه داديم،‌ بيشتر به اميد كلبه‌اي كه از دور نمايان بودّ. به كلبه رسيديم بر خلاف انتظار چند نفري كه در كلبه بودند باهم كردي حرف مي‌زدند( مردم اين مناطق بشتر ترك هستند حتي مريان و آق اولر نيز همه تركي صحبت مي كردند اگر چه تالشي ها هم حضوري پر رنگ دارند) خلاصه با راهنمايي ساكنان كلبه راه را پيدا كرديم خوشبختانه از مسير درستي آمده بوديم و چندان بيراهه نرفته بوديم، مه با سرعت از پشت سر به ما نزديك مي شد و ما تلاش مي كرديم هر چه سريعتر به مسير اصلي برسيم . اين مسير شامل يك جاده روستايي فصلي بوده كه بيشتر به خراشي روي زمين شباهت داشت تا به راهي براي حركت خودرو . كلبه نشينان به ما گفته بودند كه فقط تابستانها آنهم بعد از اصلاح و بازسازي باري ماشينهاي شاسي بلند قابل استفاده مي گردد. ولي هرچه كه بود مي دانستيم اين جاده فرضي سرانجام ما را به لمبر مي رساند (روستايي كردنشين از توابع خلخال) . ساعت ۸ شب به لمبر رسيديم خسته، گرسنه و لباسهاي يكدست گلي با دو دستگاه سمند خود را به خلخال رسانديم . وارد هتل جهانگردي خلخال شديم ، بعد از اين همه سختي  شبي به ياد ماندني را در اين هتل سپري كرديم و فردا راهي درياچه نئور شديم.  

خردمند

پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦
سفری بر روی زمين(۱)

سوغات سفرم وسعت خيالم بود.

يكشنبه شب(13 خرداد86) ساعت يازد ونيم كنار پمپ بنزين مهر شهر منتظر رسيدن اتوبوس بودم. اتوبوس همسفرانم  بدليل ترافيك سنگين اتوبان با يك ساعت ونيم تاخير رسيد. ساعت يك بامداد  خسته از اين همه انتظار با سلام و عليك مختصر بارفقا خوابيدم . وقتي بيدار شدم برخلاف انتظار هنوز به منجيل هم نرسيده بوديم با ترافيك سنگين آن روز بعد از 14 ساعت به هشتپر رسيديم. ناهار را خورديم و راهي مريان وآق اولر(خانه هاي سفيد) شديم. روستايي در دل ارتفاعات ، كوهستاني با تن پوش سبز،  آمد و شد بي وقفه مه، گم شدن و پيدا شدن دوباره كوه و جنگل ، حيراني خيال . كاخ سردار امجد و مجموعه حمام تاريخي كه گفته مي شود توسط اين سردار ساخته شده بيش از هرچيز متعجبم ساخت. حتي در اين عصر كه عصر ارتباطاتش مي خوانند  قدم گذاشتن به اعماق جنگل و پيدا كردن آق‌اولر كار ساده اي نيست . بعد از اين همه سفر وصعود و بالا و پايين رفتن از كوهستانهاي ايران و حتي جنگل نوردييهايم وقتي به آق اولر رسيدم احساس كردم اينجا آخر خطي است كه سالها پيمودمش . چيزي شبيه سفر به اعماق چال نخجير  يا شايد چيزي مثل سفر خيال  و قدم . حال چطور اين سردار آن هم در عصر قاجار(آنطور كه مردم آن جا مي گفتند) اين جا را كشف كرد و به چه منظوري  آق اولر را براي ماندن برگزيد، نمي دانم. به هرحال عصر و شب رويايي را در آق اولر گذرانديم. از مزارع سرسبز و زمزمه باد در گوش جنگل و قايم باشك  بازي مه و كوهستان گرفته تا كافه رستوران و خوابگاه آقا مهدي كه تماما” از چوب ساخته شده بود همه چيز زيبا و هماهنگ بود.صبح روز بعد را خوب شروع نكرديم. نداشتن راهنما و فقدان اطلاعات قابل استناد از مسير دودلمان كرده بود به هرصورت راه افتاديم در دل جنگل و جاده خاكي . گردنه ها را يك پس از ديگري طي كرديم و خود را برفراز كوهي مشرف بر روستاي حسن دگيرماني(ممكن است اين اسم را درست متوجه نشده باشم.) رسانديم. جلوي رويمان دشتي باز شد با چند  راه  روستايي كه يكي از اين راه ها نيز از سمت راست به قله كوهي ختم مي شد با تعدادي خانه ييلاقي.

ما بايد مسير مستقيم در دل دشت را ادامه مي داديم كه نهايتا به گردنه‌اي ديگر منتهي مي شد.

خسته بوديم و گرسنه و بدون فرصتي براي غذا خوردن. در ده نيز مغازه اي نبود از مردم ده سراغ گرفتيم خانه‌اي را به ما نشان دادند كه در آن چيزهاي بود براي فروختن. خانه تنگ و تاريك روستايي با علفهايي كه تمام ارتفاع خانه را پوشانده بودند و در طويله و خانه كه رو به كوهستان باز مي‌‌شد.  تمام مغازه شامل سه كارتن بيسكويت ،كلوچه و سانديس بود. بيسكويتها را با سانديس خورديم و به سمت “چشمه كليه” راه افتاديم. جايي بر فراز ابرها نامي كوچك براي طبيعتي كه در خيال نمي گنجد. بارش يكريز تگرگ، خستگي ،گرسنگي، مبهم بودن مسير (تقريبا از روستا به بعد را فقط با تكيه بر حواس و تجربيات گذشته مان طي كرديم) همه و همه پيش روي دشتهاي مرتفع “چشمه كليه” و خانه هاي ييلاقي‌اش رنگ باخت. خستگي فراموشم شد ولي شكستن مرزهاي خيال را فراموشي  نشايد.

خردمند

چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥
 

اوان

سلام مي گن كاچي به از هيچي !!!! ضمنن دير رسيدن هم بهتر از هرگز نرسيدنه... حالا بعد از مدتها به توصيه يكي از دوستان  سري به كلبه زدم خيلي سرد بود دلم گرفت   سري به كامنتها زدم خدا را شكر چند تا از دوستان سر زده بودند . معرفتشون اين قسمت كلبه را گرم كرده بود. تصميم گرفتم بعد از اين همه تاخير از اوان برايتان بگويم . چند وقتيه كه برنامه‌هاي ايران گردي را به ليست كارهامون اضافه كرديم. سفر اوان يكي از اين سفرها بود چون با تاخير مي نويسم زمانها را دقيق يادم نيست ولي يك پنجشنه سرد با يك دستگاه ميني‌بوس راهي شديم بهزاد با لشكرش علي هم با برو بچ ..... نرسيده به قزوين به سمت الموت پيچيديم سي دقيقه بعد گردنه هاي بلند جاده باريك و پچهاي تند يكي پس از ديگري از راه رسيدند و البته ميني بوس ما هم  كه فكر كنم سن و سالش دست كمي از راننده ميانسالش نداشت شروع كرد به غرولند كردن معلوم بود كه با اين سن و سال مال اين گردنه ها نبود ولي پررو تر از اقاي راننده ما بوديم كه مي خواستيم با اين ماشين هم اوان بريم هم قلعه حسن صباح!!!!  آخراي اولين گردنه صداي ناهنجاري در گوشمان پيچيد نمي دانم سر اين الاغ پير چه آمده بود ولي هرچي كه بود ديگه از راه رفتن خبري نبود. يه گردنه سرد، يه الاغ مرده، يه مشت آدم كم نيار ويه عالمه راه. سرتونو درد نيارم بعد از ساعتي سرگرداني و علافي يه ميني بوس ديگه از راه رسيد و خوشبختانه ما را تا درياچه رساند. درياچه از بالا نماي بسيار قشنگي دارد يه نگين سبز احاطه شده توسط نيزار وبعد هم درختاي بلند كمي دورتر هم روستا .... كنار درياچه جايي براي خودمان پيدا كرديم چادرها را برافراشتيم و وسط چادرها يك محفل شب نشيني و روده درازي راه انداختيم جاي همه تون خالي بود تا ساعت چهار صبح نشستيم بعد هم همونجا جلوي چادرها رو كم كني گرفتيم خوابيديم و تا صبح از سرما لرزيديم. صبح زيباي اوان را با صبحانه درويشانه خود شروع كرديم بعد از كمي گردش و آب بازي راهي قلعه حسن صباح شديم من همش به اين فكر مي كردم كه خداييش عجب تروريستهايي بوديم خودمون خبر نداشتيم!!! فكرشو بكن يه نفر از قلعه حسن صباح راه بيفته بره مثلن قزوين (نزديكترين شهر به اين قلعه) يه نفرو ترور كنه و برگرده !!!! تازه اگه از گشنگي وخستگي توراه نميره يا طعمه گرگ و ساير وحوش عزيز نشه!!!! سرتون درد نيارم عجب عظمتييه اين قلعه و داستانش حتمن ببينيدش.

خردمند

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]